این را به هوای کربلا پُست کنم یا اینکه به مشهدالرّضا پُست کنم؟
یک نامه نوشته ام برایت بی بی! این را به نشانی کجا پست کنم؟
بی بی! سلام، شب شده و کرده ام هوات گفتم یکی دو خط بنویسم که از صفات،
کم کم زلال تر شوم و مثل آینه روحم جلا بگیرد و از برکت دعات
مثل پرنده ها بپرم سمت آسمان مثل فرشته ها بزنم بال در هوات …
بانوی خوب من! چه خبر؟ از خودت بگو از زخم های کهنه تر از چادر سیات،
که خاکی است و بوسه شلاق می خورد از آتشی که شعله زد از گوشه ردات…
مولا کجاست؟ زخم دلش را چه می کند، آن شیر زخم خورده صحرای عادیات؟
ما را ملال نیست به جز دوری شما خوبند بچه هام … به قربان بچه هات…
جانم فدای زخم تو ای کاش پشت در، زیر فشار خرد کننده خودم به جات-
بودم که تازیانه و سیلی به من خورد، تا از کبود فاجعه می دادمت نجات
یا اینکه زهر شعله آتش به من رسد خاکسترم بسازد و ریزد به خاک پات…
اما چه حیف، روی تو نیلی شد و من آه … ماندم به حسرتی که دهم جان و دل برات …
این نامه محتوی کمی خاکی تربت است مال زمین زخمی غم، مال کربلات
گفتم برایتان بفرستم که تا مگر مرهم شود برای همان زخم شانه هات …
قربان این غمت که گره خورده بر دلم قربان این جنون که مرا می دهد حیات
یک لحظه قطع گردد و سرگشته تر شوم، لطفا بگیر دست مرا، اِهدِنَا الصِرّاط…
می ترسم اینکه گم بکنم شهر ندبه را می ترسم اینکه گم بکنم کوچه سَمات
می ترسم اینکه باز در انجام واجبات یا اینکه در تداوم ترک محرّمات
بی بی! مباد آن که فراموشتان شود جان حسین جان حسن حاجت گدات…
خیلی ببخش طول کشید و اذان صبح- آمد و این موذن و حیِّ عَلَی الصّلات …
من هم که با این همه واگویه خوانی ام خیلی شدم مزاحم ساعات اِلتجات
پس بیشتر عزیز! مزاحم نمی شوم قربان چشم های همیشه خدا نمات …
بلوار نخل، کوچه هفتم، پلاک شعر باشد نشان خانه من توی کائنات
چشم انتظارمت که جوابی به من دهی با دست خط سبز، که جان را کنم فدات
دارد تمام می شود این نامه … والسلام
امضاء … خط فاصله …
ایوب…
خاک پات…
کم شدن در کم شدن دین من است
نیستی در هستی آیین من است
حال من خود در نمیآید به نطق
شرح حالم اشک خونین من است
کار من با خلق آمد پشت و روی
کافرین خلق نفرین من است
تا پیاده میروم در کوی دوست
سبز خنگ چرخ در زین من است
از درش گردی که آرد باد صبح
سرمهٔ چشم جهانبین من است
چون به یک دم صد جهان از پس کنم
بنگرم گام نخستین من است
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در میان جان شیرین من است
ماهرویا عشق تو گر کافری است
این چنین صد کافری دین من است
گر بسوزم زآتش عشقت رواست
کآتش عشق تو تسکین من است
تا دل عطار خونین شد ز عشق
خاک بستر خشت بالین من است
سلام برادرم علی عزیز
حرف برای گفتن کم دارم و حرف های برای نگفتن بسیار زیاد.
و می دانم که تو حرف های برای نگفته ات بسیار بیشتر از حرف های گفته ات هستند.
علی جان. در روزگاری که اماممان غایب است. در روزگاری که واسطه فیض الهی از نظر ها پنهان است از هیچ کس و هیچ چیز هیچ انتظاری نداشته باش.
آن زمان که علی (ع) اسطوره مردانگی و شرف، اسطوره علم و دانش، اسطوره عبودیت، که چمران می گوید آنچنان علی عظیم است که می خواهم او را بپرستم در میان مردم زمان خود حاضر و پیدا بود مردم با غفلت خود راه جهل را بر خود می گشودند.
اما حالا چه از هیچ کس و هیچ چیز نمی شود توقع داشت. چرا که کسانی که علم می یابند معرفت ندارند و کسانی که دلسوزند علم ندارند.
علی جان معیار حق است . معیار حجت خداست.
علی جان ما الان معیار پیشرفت و سرافرازی نداریم.
علی جان به خدا باید صبر کرد. تا روز پیروزی تا روز آشکار شدن موعود .
تا روز فراگیری حق در سرتا سر گیتی...
علی جان حق با حق است . منتظر باش.
منتظر باش که این انتظار توست که پاداشش ثواب عبادت دارد.
و من نمی دانم کسی که رنج ندارد به انتظار چه نشسته است و اصلا منتظر کیست؟
و چه سخت پوشالی است حرف بودا که از اصالت شادی در دنیا گفته است.
و من نمی دانم کسی که تکلیفی برای انجام دادن ندارد پس به دنبال چیست.
وچه خاسرند کسانی را که حکمت را از منافق نمی شنوند.
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
«خوشا به حال شيعيان قائم ما (اهلبيت)، آنها كه در دوران غيبت او، ظهورش را انتظار دارند و در ايام ظهورش سر به فرمان او ميآورند. آنها دوستان خدايند كه هيچ ترس و اندوهي براي ايشان نخواهد بود.»
علی جان دوستت دارم
قربانت مهسا
ما که بخیل نیستیم، خداکند که روزی بد دلی و کینه توزی، مهربانی و دوستی نتیجه دهد.
ما که بخیل نیستیم، خداکند که روزی خود کم بینی، حسادت نتیجه ندهد.
ما که بخیل نیستیم، خدا کند که روزی حسادت، آرامش نتیجه دهد.
ما که بخیل نیستیم، خداکند که روزی خودخواهی، هم دلی با خانواده را نتیجه دهد.
ما که بخیل نیستیم، خدا کند که روزی فخر فروشی، صفا و صمیمیت بیاورد.
ما که بخیل نیستیم، خداکند که روزی بی احترامی، احترام بیاورد.
ما که بخیل نیستیم، خداکند که روزی کوته بینی بر ظرفیت وجودی آدم بیفزاید.
ما که بخیل نیستیم، خداکند که روزی دروغ، زندگی کسی را برهم نزند.
ما که بخیل نیستیم، خدا کند که روزی منفعت طلبی، بر دوستان آدم بیفزاید.
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
دیروز خبر آمد که بالأخره پیش فرزند شهیدت رفتی ؛ نه این که از او دور بوده باشی و حالا به او برسی ، نه! تو در تمام سال هایی که پسرت آسمانی شده بود ، در زمین ، کنارش بودی و ماندی و خانه که چه بگویم ، کلبه ات را در کنار آرامگاه شهیدت بنا کردی و شب و روزت را در کنار جوان شهیدت به سر کردی تا تجسمی از مهرمادری باشی در روزگاری که مهربانی ها به حراج روزمرگی ها رفته و رو به افسانه شدن گذاشته اند.
نمی دانم در آن شب های سرد زمستانی و در آن روزهای داغ بهشت زهرای تهران ، با “قربانعلی” ات چه نجواها کرده ای و در میانه اشک های مادرانه ات با او چه ها گفته ای.
این را نیز نمی دانم حالا که به وصال فرزند دلبندت رسیده ای و بعد از سال ها که سنگ قبر او را بغل می کردی ، اینک خودش را در آغوش گرفته ای ، به او چه ها خواهی گفت و داغ غربت سالیانت را چگونه برایش روایت خواهی کرد ؛ نباید هم بدانم ؛ حرف های مادری و فرزندی ، رازهایی دوست داشتنی بین خودشان است و بس!
اما ننه علی ! تو را به آن سال های فراق و به آن قرآن درشت خطی که بارها در کلبه ات ختمش کردی ، قسمت می دهم هر چه به شهیدت می گویی بگو ، اما حال و روز ایرانی که علی تو و علی های دیگر برایش فدا شدند را برایش باز مگو! بگذار روحشان آزرده نشود.
به پسرت نگو که او و همرزمانش هر چه رشته کرده بودند را عده ای دارند به اسم همان شهیدان پنبه می کنند! نگذار خبر دار شود که عده ای با اسم ارزش ها ،چنان به جان بیت المال افتاده اند و آن را چنان با حرص و ولع می بلعند که جهانی انگشت حیرت به دهان گرفته است و تازه کلی هم طلبکار هستند و قیافه هایشان حق بجانب! نگو که چنان دارند جوانان را از اسلام عزیز می رانند و بدان بدبین می کنند که میسونرهای مسیحی هم نتوانستند چنین کنند؟
چه نیازی هست اوقات قربانعلی را تلخ کنی و به او بگویی که با یاران انقلاب چه ها که نکرده اند؟! احتیاجی هم نیست درباره تازه به دوران رسیده هایی که حتی خدا را هم بنده نیستند به او چیزی بگویی. ناراحتش نکن ننه علی!
نگذار فرزندت بفهمد که هنوز که هنوز است ، خیلی ها در سرزمینش می میرند ، فقط به خاطر این که یک مشت اسکناس ندارند. هنوز کودکان معصوم سرزمینش ، تا نیمه شب در چهار راه ها فال و گل مریم می فروشند و در حسرت یک جفت دستکش قرمز رنگ اند تا نوک انگشتانشان از فرط سرما کرخت نشود. نگذار متوجه بشود که زنان و دختران زیادی تن می فروشند و نان می خرند؛ به غیرت پسر برومندت بر می خورد.
مادر جان! بی خیال این باش که به علی ات بگویی مردمی که برای رفاه شان جنگیده ، برای دادن نامه درخواست چندرغاز مساعده ، مجبورند کیلومترها پشت ماشین رؤسا بدوند و نفس نفس زنان ، نامه را به داخل ماشین شان بیندازند و بعد هم چشم به در بدوزند که جواب نامه شان کی خواهد آمد؟
تو را به خدا نگو جوان هایی مانند علی ات که روزگاری شاه بیرون می کردند و دماغ صدام بر خاک می مالیدند ، کرور کرور گرفتار تریاک و هروئین و کراک و شیشه و اکس و کوفت و زهرمار شده اند تا روزگارشان بین نئشگی و خماری بگذرد.
مهربان مادر! چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت ، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کار ها که نمی کنند و چه تهمت ها و انگ ها که نثار خلق الله نمی کنند؟ چکار داری بگویی که بعضی ها آنقدر دروغ تحویل مردم داده اند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم برده اند؟! چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته ، چه دکان هایی علم شده است؟ چه کار داری از آزادی و … .
اصلاً از آب و هوا برایش بگو … نه! این را هم نگو! علی و یاران شهیدش حتماً ناراحت می شوند اگر بدانند مردمشان با هر دم و بازدمی ، کلی سرب و دی اکسید کربن و ذرات معلق و … تنفس می کنند؛نگو که مبادا یاد خاطرات بمباران شیمیایی زمان جنگ بیفتند و خاطر نازنینشان آزرده شود.
ننه علی! مادر اسطوره ای سرزمین مادری من! اصلاً از ما و از کارهایمان هیچ به علی نگو! دلش می شکند،بگذار روحش آسوده باشد.نگذار حلاوت دیدار مادر با تلخی کارهای ما کم رمق شود… .
آه …! چه می گویم من ننه علی! لابد داری شماتتم می کنی که “پسر! مگر یادت رفته که شهیدان زنده اند و می بییند و می شنوند و اصلاً شهید نامیده شده اند چون شاهد مایند.” و ادامه می دهی: “فکر می کنی اگر من هیچ نگویم این ها هم هیچ نخواهند دانست؟”
راست می گویی ننه علی! بر من ببخش! نگرانم، نگران علی های دیگر این ملک و فرزندان شان. می ترسم کاسه صبر شهیدان به سر آید و شکایت مان را بی هیچ گذشتی نزد خدا ببرند که “خدایا ببین! ما رفتیم و عزیزترین متاع مان که جانمان است را برای دین و میهن و ناموس این ها دادیم و به خون خود غلتیدیم و حال اینان به اسم ما چه ها که نمی کنند و چه مفسده ها که به نام مصلحت مرتکب نمی شوند و چه آبرویی که از دین خودت نمی برند؟خدایا! به عذابی سخت گرفتارشان کن و تاوان خون سرخ مان را از ایشان بگیر که سخت آن را هدر دادند.”
راستی ننه علی ! فردای قیامت که علی تو و شهیدان دیگر چشم در چشم ما دوختند و گفتند: “بعد از ما چه کردید؟” چه خواهیم گفت؟ اصلاًچه داریم که بگوییم؟ بگوییم که بعد از شما افتادیم به جان هم ؛ هزار گروه شدیم و هزار کیسه دوختیم و هزار بیراهه رفتیم و کلاً یادمان رفت که حتی نفس کشیدن هایمان را هم مدیون کسانی هستیم که به خاطر ما از نفس افتاده اند و شد آنچه نباید می شد؟!
خوش به حالت ننه علی! و خوش به حالتان شهدا که رفتید و این روزهای تلخ را ندیدید!
آدم حتی رویش نمی شود که بگوید : شهیدان شفاعت مان کنید!
"به نقل از سایت ایران ویج"
سراغم را می گرفتی.
نزدیک بودی.
به نزدیکی خدا
به نزدیکی رگ گردن.
نگاهت کردم .
ترس را در چهره جانم دیدم.
ای مرگ خیلی جدی و بی ملاحظه بودی.
ای مرگ چه مخلص بودی.
ای مرگ چه میکنی با نفس..
سلام سلامی به گرمای عشق به یک نوزاد.
گرمایی که ده سال پیش وجود دلمان را گرم و روشن کرد.
مهگان عزیم. خواهرزاده ی کوچولوی دوست داشتنی ام.
با چشمان تر برایت می نویسم.
برایت از پیوند قوم و خویشی می نویسم .
از اینکه دلمان بدون یاد هم، خواهد مرد.
و خدا محبت های ما را محل امتحان قرار داد.
می نویسم از روزی که آمدی و مهرت را همچون کوه پا برجا در دل ما کردی . مهگان عزیزم می نویسم از روزی که مات و مبهوم برای اولین بار تولد یک نوزاد را درک کردم.
موجودی معصوم و پاک که رحمت به خانه می آورد.
مهگان عزیزم.
گل نوشکفته بهارم.
می بوسمت و به تو خواهم گفت که از صمیم قلب عاقبت به خیریت را از خدایی که رب و پروردگار توست آرزو می کنم.
من نگران نیستم.
نگران تو نیستم.
چون می دانم که خدایی که در این نزدیکی است لای شب بو ها مراقب تو و مادرت و خواهر کوچکت و البته پدرت هست.
من نگران نیستم. چون خدایی که تو را در نوزادی و تنهایی در آغوش ضعیف مامانحاجی حفظ کرد تو را در هر کشور ی که باشی خواه در ایران ، خواه در کانادا حفظ خواهد کرد.
من نگران نیستم . چون همان خدایی که رب است و پرورش دهنده ما هدایت گر هم هست.
و هیچ چیز جز وجود او اصالت ندارد.
پس من نگران نیستم.
دوستت دارم و تولدت را تبریک می گویم. عزیز دلم.
چه زود می گذردد سالگرد ازدواج و عقد و تولد مادر و پدر و همسر و....
و ما تقویم روحمان را با تقویم دنیا همسو کرده ایم.
با خوشی های آن خوشحال و با غم های آن غمناک می شویم..
غافل از اینکه این تقویم نسبی است و اگر ما در کشور دیگر و با ملیت دیگری زاده می شدیم و یا حتی اگر قومیت ما متفاوت بود تقویم روزگارم تغییر می کرد...
چه اشتباهی مرتکب شده ایم...
قرار بود ما اشرف مخلوقات باشیم ، تغییر دنیا در دستان ما باشد؛ اما گویی دنیا حال و احوال ما را در دستان خود گرفته...
قرار بود اختیار در دستان ما بیفتد اما دنیا اختیار دار ما شد.
امان از روزی که از سال نود ، ماه های سال نود ، روز های سال نود ، ساعت های سال نود و دقایق سال نود از ما سئوال کنند...
قرار بود خود را با صفات الهی بسنجیم، قرار بود معیارمان الله باشد...
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ
خدایا از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد كسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن كس كه دلى پاك به نزد خدا آورد
وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلى یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتِنىِ اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلاً
و از تو امان خواهم در آن روزى كه بگزد شخص ستمكار هر دو دست خود را و گوید اى كاش گرفته بودم با پیامبر راهى
وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ یَوْمَ لا یَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَیْئاً اِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ
و از تو امان خواهم در آن روزى كه كیفر نبیند پدرى بجاى فرزندش و نه فرزندى كیفر شود بجاى پدرش براستى وعده خدا حق است
دل تنگ آسمان آبی و زمین خاکیت هستم.
دل تنگ دست های بریده وچشمان باز زمینتان هستم.
امان از زمانی که دستگیری می کنید و اسیر خاک می شویم.
ما را به اسارت آسمان می برید.
ما تنها اسیرانی هستیم که در آزادی رنج می بریم.
ارسطو گفت رنج از آن دانایان است و
ما می گوییم رنج از آن آزادان است.

